|
تارنمای یک نجاتگر وبلاگ آموزشی پژوهشی عملیات جستجو ونجات
|
اینجا پایگاه هلال احمر پلور
با همکاری بچه های پایگاه از صبح شروع کردیم به رنگ امیزی داخل و کار خیلی سخت شده بود
چون باید بتونه کاری را هم چاشنی میکردیم و با توان بیشتری ادامه میدادیم.
اشکینی هم با همکاری اقای زارع پا به پای ما می آمد و کم نمی اورد.
شب کار را تعطیل و اندکی استراحت میکردیم.
در پایگاه چیزی به نام خواب معنایی ندارد.
چشمانمان تا صبح روی هم میرود ولی خواب به چشمانمان حرام است.
آماده پاسخگویی به هرنوع حادثه ای هستیم.ساعت حدود 2 شب بود. تلفن پایگاه بالا سر من زنگ خورد محمد رضا نجفی نشسته بود و با یک جهش عرضی خودش را به تلفن رساند....الو..سلام بله
بله...آدرس...خودرو چی هست؟
چی!!
! اتوبوس !
..افتاده تو دره کجا؟؟
تکاور...
(تکاور و درههای آن را به هر آدمی که از هراز میگذرد بگویی آب دهانش را از ترس قورت میدهد)
نمایی دیگر از منطقه تکاور در جاده هراز
اسم اتوبوس و تکاور به گوشم خورد برق سه فاز من را گرفتاز جا بلند شدم و سریع کفشهایم را پوشیدم .
آقای زارع و سید حسینی وظیفه خود را خوب میدانستند.
این هم تصویر سید
سید به طرف اتاق تجهیزات اماده عملیات رفت و کوله ها و طناب را آورد به سرعت خود را آمبولانس رساندیم و هوا بسیار تاریک بود.
جاده معلوم بود و نور چراغ گردان که به دیواره کوه میخورد و استرس را بیشتر میکرد.جزئیات حادثه را محمد رضا شرح داد ..یک دستگاه اتوبوس در نزدیکی تونلهای تکاور به دره سقوط کرده ..احتمال زیاد تعداد مصدومین زیاده و...
قلبمان تند تند میزد.
.نفسمان به تندی افتاده بود زیر لب ذکر میگفتم که انشا الله مصدوم نداشته باشیم...
رفتیم و رفتیم...جاده خلوت خلوت بود..... از دور نورهای زرد و آبی مشخص بود.
.نزدیکتر شدیم پلیس سر صحنه بود
اورژانس هم کمی بعد ما رسید ..
.صحنه بسیار شلوغ بود
از آمبولانس پیاده شدم. اولین کسی که دیدم یه مرد تقریبا 35 ساله بود.پایش را گرفته بود و ناله میزد.
بهم گفت منو ول کن برو به مسافرام برس.
..با خودم گفتم بلاشک این خود راننده اتوبوسه یا خودشو انداخته بیرون یا خودشو رسونده انتهای اتوبوس و از اینجور فکرا...
خلاصه زیاد حالش بد نبود باید به بقیه مصدومین میرسیدیم.بچه های اورژانس طرف دیگه ای مشغول بودند...
عدادی مصدوم بد حال هم به پستشون خورده بود ...
وارد اتوبوس شدم...واقعا صحنه جالبی بود....یکی رفته بود داخل اتوبوس .
..با چراغ قوه موبایلش داشت یکی یکی همه صندلی ها رو بررسی میکرد. بهش گفتم شما اینجا چیکار میکنی؟
زل زد تو چشمام گفت دنبال چیزی هستم..بهش گفتم سریع برو بیرون اینجا خطرناکه.
..هیچی با هزار بدبختی انداختیمش بیرون
انتهای اتوبوس چیزهایی میدرخشید..
.جلو تر رفتم...مصدومی داخل اتوبوس نمانده بود.
..نور چراغ پیشانی را به انتهای اتوبوس انداختم...
دوتا موتور سیکلت داخل اتوبوس بود!
داشتم شاخ در می آوردم از تعجب!
آخه موتور سیکلت تو اتوبوس چیکار میکنه..
گفتم حتما از پشت اومدن خوردن تو اتوبوس و وارد اتوبوس شدن.
.با دقت نگاه کردم دیدم موتور ها سالم هستن و بنزین هم نشت نکرده موتور ها نو نو بود.حمل موتور سیکلت با توبوس ندیده بودیم که دییدم .
سریع و با احتیاط خودم را به بیرون اتوبوس رساندم.
مصدومین خودشان به بیرون اتوبوس رفته بودند.
صحنه شلوغ شده بود.
کمی آنطرف تر مردی داشت گریه میکرد و حدود 10 یا 20 زن دورش جمع شده بودند و میگفتن آی مرد بیمه ما رو بده تو به ما
آسیب زدی یکی میگفت پول ماها را بده!
بنده خدا کلافه شده بود.
..فهمیدم راننده همین بخت برگشته است.
پلیس انتظامی هم رسید و کمک کرد تا صحنه کنترل شود.
رسیدیم به مصدوم اولی که دیده بودیم.
همان مرد که پایش را گرفته بود.
بازهم میگفت به مسافرام برسین..
ازش یه شرح حال گرفتم و گفتم کی هستی؟
اسمشو گفت
گفتم راننده که نیستی نکنه شاگردی؟ گفت آره شاگرد اتوبوسم. گفتم پس این پشت چیکار میکنی مرد حسابی.. خندش گرفته بود ولی زیاد نمیتوانست بخندد پایش شکسته بود.
چیزی نگفتم.محمد گفت میلاد آتل بیار... سریع خودمو به آمبولانس رسوندم و آتل مناسب را انتخاب کردم و اوردم.
خیلی سریع آتل بندی کردیم و البته قبل از آتل گیری خونریزی پایش را کنترل کردیم و بعد ادامه دادیم.
سریع سوار به آمبولانس انتقالش دادیم و اقدامات لازم را داخل آمبولانس انجام دادیم.
((آقای نور الله زارع راننده فداکار آمبولانس ما نیز با محمد رضا نجفی دو مصدوم دیگر را نیز به آمبولانس انتقال دادند.یک زن جوان همراه با پسر بچه کوچکش که از سرما به خود میلرزیدند.)) پتو پیچشان کردیم. مشکوک به آسیب دیدگی در کتف و دست بودند.اوضاع آنها را نیز تثبیت کردیم.زن با صدای لرزان ذکر میگفت..خدا خیلی به ما رحم کرد. فکر کردم بنزین ریخت روم!
من خندم گرفته بود آخه اتوبوس کجا بنزین کجا :)
خلاصه متوجه سوتی اش نشد.گفت با خودم گفتم الان آتیش میگیرم.
یهو فهمیده که بنزین نیست و آب داخل یخچال اتوبوس بوده که بر اثر چپ کردن اتوبوس بر روی او ریخته شده.به هرحال فکر ریختن آب یخ روی آدم بر اثر چپ کردن اتوبوس هم وحشتناکه چه برسه به تجربه کردنش.
مصدوم پاشکسته ما که جواب سوال قبلی ما را نیز کامل نداد در کنارمان بود
.به او گفتیم نگفتی چرا اون پشت افتاده بودی؟ بیرون اتوبوس؟! چجوری؟
با خنده و با افتخار گفت:
من حقیقتش رفته بودم تو بوفه(انتهای اتوبوس پشت شیشه)
خوابیده بودم...
یهو اتوبوس چرخید و همه جیغ و در یک چشم به هم زدن شیشه عقب اتوبوس خورد شد و من افتادم بیرون :)
اینو که گفت من خندم گرفته بود ولی خودمو کنترل کردم.با خودم گفتم بدبخت چه خواب شیرینی را از دست داده :)
میگفت من قبلا هم اینطوری شدم ولی زودتر پریدم از اتوبوس بیرون J
رسیدیم بیمارستان دماوند...
مصدومین را تحویل دادیم.
دیگه نزیکهای اذان صبح شده بود که رسیدیم به امامزاده هاشم(ع) سریع وضو گرفتیم و یه آب به سر و صورت زدیم رفتیم تو حرم نماز را خواندیم.
خیلی خوشحال بودیم که کسی در این حادثه جانش را از دست نداد.
چند نکته قابل توجه:
شاید مصدومی آن طرف در تاریکی افتاده باشد و با کمی دید بازتر و جستجو بتوانید جانی را نجات دهید.
کار دیگری که ما نیز انجام دادیم حفظ اموال مصدومین بود.مصدوم دوم ما وسایل و چمدانش را همراه داشت که ما ان را نیز برای او به بیمارستان انتقال دادیم.(چون اصرار داشت وسایلش را همراه بیاورد.) این نکته را هم اضافه کنم که همیشه این کار مقدور نیست چون آمبولانس جای محدودی دارد و لزومی به انجام این کار را هم ندارید.چون در صحنه پلیس وجود داشت و مسئولیت با پلیس است. 4.همیشه در امبولانس وسایل نگه دارنده دمای بدن را داشته باشید مثل پتوی نجات و تجهیزات مربوط دیگر....
در صحنه همکاران اورژانس هم بودند که با همکاری هم توانستیم جان عده زیادی را نجات دهیم.کلا حادثه آن روز 8 مصدوم داشت که همگی جان سالم به در بردند. ولی در صحنه چیز عجیبی که دیدیم همین طلب بیمه و پول از راننده بود که واقعا جای تاسف داره که مسافرین ما به جای همکاری و حفظ آرامش خود و سایرین بدتر هم اعصاب خود را خورد میکردند هم اعصاب راننده بیچاره را. و این هم تصاویر اتوبوسی که چپ کرده بود. روز بعد از حادثه :
شرح ما وقع: اتوبوس از تهران به سمت گرگان در حرکت بوده که به علت سرعت زیاد و عدم عملکرد سیستم ترمز راننده مجبور میشود اتوبوس را به سمت کوه منحرف کند و بعد از برخورد با کوه اتوبوس واژگون شده و به پهلوی سمت راننده واژگون میشود. کار عاقلانه ای کرد چون اگر فرمون را به سمت گاردریل برده بود همه مسافران کشته میشدند و به درون دره می افتادن. به هرحال به خیر گذشت ولی همیشه فنی خودروی خود را چک کنید بیشتر حوادث بر اثر نقص فنی و عدم رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی رخ میدهد. 5.توصیه دیگر و همیشگی ما این است که با نیروهای امدادرسان و نیروی انتظامی همکاری لازم را داشته باشید....ایمنی شما آرامش ما...ایمن بمانید صمیمی
موضوعات مرتبط: تجربه های یک امدادگر برچسبها: امدادو نجات, شوفر, امدادو نجات جاده ای, نجات, تصادفات اتوبوس, محور هراز, میلاد صمیمی نهمتی, نجاتگر, بنزین, شکستگی پا, آمبولانس [ 91/02/27 ] [ 0:27 AM ] [ میلاد صمیمی نعمتی ]
[ ]
طوفان شدید ساعتی پیش مناطق شمالی تهران را در نوردید.....هنوز میزان خسارات اعلام نشده است....همچنین در خیابان ولیعصر بر اثر سقوط یک درخت بر روی خودروی پژو پرشیا عبور و مرور مختل شد که با حضور مامورین آتش نشانی و راهنمایی و رانندگی مشکل رفع شد.((شهریور 90))
باز هم گذر مان به دوست قدیمی ...دوستی که مدتها در حسرت دوستی اش بودیم خورد......85 یا 86 بود...اردوگاه میرزا کوچک خان ...همه جا بود...در کارهای فرهنگی در کارهای غیر فرهنگی ....کلا بچه ی فعال و پر جنب و جوش...استان تهران هم مثل همیشه در همه امور پیشتاز بود...بگذریم ..از دوست خوبم رضا قربان نژاد مینویسم...همان دوستی که قبلا در وبلاگم از او سخن گفته بودم..همان شخصی که در روز قبل از سیل چالوس با او در محور هراز بودیم...مطلب پا قدمم بد است را می گویم...از اعضای خوب هلال احمر شمیرانات. اصل مطلب:قرار بود چند روز پیش به دیدار این دوستمان در محل پایگاه امداد و نجات هلال احمر شمیرانات واقع در محل دائمی نمایشگاههای بین المللی تهران برویم.نشد.نشد که بشه....چند روزی گذشت تا به این پنجشنبه ی مبارک رسیدیم. لطفا اگر روزه هستید ادامه مطلب را مطالعه نکنید چون عطش شما را فرا میگیرد. ظهر بود ، ماه رمضان ،هوای گرم،آفتاب تابستان،سوزان،50+،خشک،کویر،خلاصه خیلی سخت بود....قرار بود بعد از جلسه (هماهنگی برنامه های واحد امداد و بهداشت برای اردوی جهادی ) افطار مهمان او باشیم. به نمایشگاه رسیدم و به دنبال محل در مانگاه...برایم عجیب بود ..درمانگاه کجاست! خدایا....رفتیم مزاحم دوستان خوبمان در اورژانس تهران شدیم.وارد درمانگاه شده و از تکنسین آنجا سراغ بچه های هلال را گرفتیم...با تعجب گفتند..هلال..نه ...ندیدیمشون....
جا خوردم..آخه چطور ممکنه...هنوز عید فطر سال گذشته یادم نرفته است...خودروی فرماندهی عملیات روبروی ما بود و اتوبوس آمبولانسی هم در طرف دیگرمان.....حالا کجاست آن همه هیا هووووووووووو....
به رضا زنگ زدم: الو...سلام رضا جان...خوبی برادر...کجیین پس..من دم 14 شرقی هستم.... رضا:میلاد حالت خوبه؟ ممنون رضا جان،بگو کجایید الان اذان را میگنا...زوود باش مشتاق دیدارتم برادر.. رضا:میلاد دقیقا کجایی؟ رضا من دم نمایشگاه قرآن هستم دیگه..مصلی تهران. رضا:میلاد گیج شدیا....بهت گفتم نمایشگاه بین المللی! وای رضا...اصلا حواسم نبود....خوب ما سریع میاییم. رفتیم پارک وی و از آنجا سریع عازم نمایشگاه شدیم... رضا چند بار تهدیدم کرد گفت میلاد مثل قضیه پایگاه کهرود نشه ها....من اصلا حال و حوصله حادثه را ندارم. من هم به شوخی به رضا گفتم الان میام پیشت..تهران زلزله میاد اون وقته که پوست هردوتامون کنده میشود. کلی خندیدیم...........................به نمایشگاه رسیدیم.....تا وارد شدیم رضا و میثم و...را دیدم که با آمبولانس در حال اعزام به داخل محل جشن رمضان هستند...به رضا گفتم کجا!رضا گفت حادثه خورده..الان میاییم..بلند داد زدم گفتم:پا قدمو داشتی...کلی خندیدیم. وارد پایگاه شدیم و دوستان هم آنجا بودند..منتظر رضا ماندیم.ماموریت تمام شد.رضا امد..گفت میلاد نیومده ما ماموریت بهمون خورد.پسر پاقدمتو...لحظه افطار فرا رسید.سفره که پهن شد از دور ابرهای زیادی نمایان بود...رعد و برق های متعددی میزد...من گفتم چه شود امشب...رضا گفت:میلاد جان من بیخیال شوداداش...منم خندیدم گفتم انشا الله که اتفاقی نمیوفته ولی اگر هم بیوفته ...لقمه اول ...لقمه دوم...لقمه سوم بود که صدای بیسیمهای بچه ها بلند شد....امداد ...امداد1... ناگهان باد شدید و رگبار و رعد و برق تمامی محوطه را بهم ریخت...طوفان شدیدی بود...سریع بچه ها به محل اعزام شدند...بر اثر طوفان عده ای از همشهریان در محوطه دچار شکستگی در دست و پا و... شدند...کلا دوباره همان داستان گذشته تکرار شد..حادثه حادثه حادثه.تعداد مصدومان زیاد بود..ما در درمانگاه به صورت اماده باش ماندیم آمبولانس هم به محل حادثه اعزام شد...رضا گفت میلاد ..من ماشین میگیرم تو برگرد برو..همه خندیدیم..وارد محل حادثه شدم مردم کمی دستپاچه بودند...کارهای لازم را بچه های امدادگر شمیرانات انجام دادن و .من هم زیاد در پایگاه نماندم...دیر وقت بود و سریع برگشتم..برگشتنه در خیابان ولیعصر یک خودروی آتش نشانی از دور نمایان شد...حدس میزدم که چه اتفاقی افتاده..مثل همیشه ..درختی بر روی خودرویی سقوط کرده بود..خوش بختانه مصدوم نداشت و بچه های آتش نشانی قضیه را سریع حل و فصل کردند.بر اثر بارندگی شدید اکثر معابر دچار آبگرفتگی شده بود....شب بیاد ماندنیی بود.. نکات اموزشی:همیشه باد و باران یک رحمت الهی بوده ولی ما انسانها با ایمن کار نکردن آن را به تهدید تبدیل کردیم.البته نه همیشه. 2.در زمان حوادث با مامورین امداد و نجات همکاری لازم راداشته باشیم و به توصیه های انها گوش فرا دهیم. 3.کنار یک داربست نشستن اقدام جالبی در هنگام وزش باد و باران نیست..پس این کار را انجام ندهیم. 4.هیچوقت نگوییم پاقدممان بد است.خیلی هم خوب است...آمدیم باران آمد. 5. با دوستان خوبتان هر چند وقت یکبار ملاقات داشته باشید...این ملاقات میتونه در پایگاه امداد و نجات باشه یا هر جای دیگه....مهم صله رحم است که در دین احادیث و قرآن تاکید زیادی برآن شده است. 6.همیشه ایمن باشید تا ایمن بمانید . .جای همه شما همراهان گرامی خالی.
..................ایمن بمانید صمیمی.................... WWW.MILADRESCUE.BLOGFA.COM , موضوعات مرتبط: تجربه های یک امدادگر [ 91/02/21 ] [ 11:9 PM ] [ میلاد صمیمی نعمتی ]
[ ]
صفحه اختصاصی تارنمای یک نجاتگر در آزادنگار موضوعات مرتبط: خبر ویژه و فوری، اخبار برچسبها: خبر ویژه و فوری, میلاد صمیمی نعمتی, تارنامی یک نجاتگر, نجات, امداد و کمکهای اولیه, امدادگر, فوریتهای پزشکی [ 91/02/15 ] [ 11:50 PM ] [ میلاد صمیمی نعمتی ]
[ ]
با بچه های جوانان هلال قرار بود بریم اریكه ایرانیان مراسم با كاروان عاشورایی .مراسم خوبی بود و اشك همه درآمد.
موقع برگشتن شد و خانم بابایی به ما گفت راننده دو روزه خوب نخوابیده و تو مسیر بوده.برید جلو هنگام برگشتن سرش را مشغول صحبت كنید نزارید بخوابه! ما هم گفتیم چشم،امیر از دوستان امدادگر ما رفت صندلی جلو نشست و شروع كرد كار را :اول یه آهنگ گذاشت !جواب نداد! شروع كرد شوخی كردن:یه صدای آژیر آمبولانس تو گوشیش داشت و اون را پخش كرد و میخندید و میگفت :آماده باشید داریم میریم سر حادثه، چند بار این كار را انجام داد و دیگه كم آورد بلند شد بیاد پیش ما بشینه كه یه دفعه یه پراید از كنار ما سبقت گرفت و رفت اما یكدفعه با نیوجرسی وسط جاده برخورد كرد و چرخید در چرخش اول راننده ما گفت یا ابوالفضل و من گفتم وای،وای و چرخش آخر كاری كرد كه جلو ما قرار گرفت و به سپر اتوبوس خورد و به گارد ریل پل برخورد كرد و به رودخانه افتاد... همه ما خشكمون زده بود،سریع كاورهای سازمان جوانان را پوشیدیم ، اتوبوس خیلی جلوتر توقف كرد پریدم پایین و با علی و امیر دویدیم به طرف پل:بالای پل یه توقف كوتاه كردیم و یه ارزیابی سریع از موقعیت و رفتیم وارد صحنه شدیم، علی وارد رودخانه شد و من و امیر و چنتا ازمردمم كمك كردن هیچی نداشتیم،یه زنجیر انسانی تشكیل دادیم و مصدومان را به خشكی بردیم،هوا خیلی سرد بود آخه زمستان بود! ما هم كه خیس خیس شده بودیم دیگه داشتیم یخ میزدیم،یه اطلاعاتی گرفتیم فهمیدیم همه مصدومان از ماشین خارج شدن و شكر خدا كسی را آب نبرده بود،مصدوم اول كتفش شكسته بود تنها چیزیكه داشتیم كاور سازمان جوانان هلال بود و دم دست و سریع بچه ها كتف مصدوم را فیكس كردن!منم اون یكی مصدومم داشت خون زیادی ازش میرفت سریع با كاور دستشو بستم و گفتم دستتو بالا بگیر و - - -خلاصه نوبت اعزام مصدومین شد، مردم همه وایساده بودن فیلم میگرفتن!هیچكس الا 2 نفر كمك نكردن، طبق اولویت مصدومین را با ماشین مردم اعزام كردیم،یه مصدوم مونده بود بردم سوار ماشین شه از سرما به شدت میلرزید این صحنه هیچ وقت یادم نمیره، سوارش كردیم فرستادیم بیمارستان، دیگه سرما داشت به ما غلبه میكرد.ناگهان یكی گفت:یه نفر تو ماشین گیر كرده!ما تعجب كردیم!مطمئن بودیم كسی نمونده و شاید اشتباهی شده كهناگهان یه پیر مرد دوید به ما حمله كنه و درگیر شه تا اومد كتكه رو به من و امیر بزنه خانم بابایی اومد جلوی ما وایساد و پیر مرد از كار خودش پشیمان شد! رفتم كنار رودخانه به زور مردم میخواستن بفرستنم تو رودخانه:قبول نكردم و گفتم تا اعضای گروه نیان كاری نمیكنم ،تماس گرفتم با بچه های كشیك امداد و درخواست كمك كردم تا بیان دیر میشد. شرایط خیلی پیچیده بود،امیر یه چفت نجات همراه تسمه و طناب از مردم گرفت و طناب را برقرار كردیم و رفتم تو آب (جو سنگینی بر صحنه حاكم بود صد ها نفر وایساده بودن نگاه میكردن!)فشار آب زیاد شده بود چون ماشین راه آب را بسته بود قدم اول را بر داشتم یك دفعه تا قفسه سینه رفتم زیر آب غافل گیر شدم!قدم دوم را تا برداشتم زیر پام خالی شد و آب بردم سریع نی های كنار رودخانه راگرفتم طناب نجاتم داد،شلوارم از بالا تا پایین پاره شده بود،كفشم پر لجن و گل شده بود پا و دستمم یكم زخم شده بود،اومدم بیرون داد زدم گفتم دوتا مرد بیان پایین كمك كنن! همه نگاه میكردن! تعجب كردم و دوباره گفتم دو تا مرد قوی بیان كمك ما كنن! ناگهان یه جوان لاقر ضعیف اومد جلو گفت من هستم خندم گرفت گفتم نمی خواد،خلاصه سرما مارو از پا در آورد نشستم زمین آروم سرم گذاشتم رو خاك گفتم این مردم چشون شده! امیرم امتحان كرد اما نشد،كلی آب رودخانه تو دهنش رفت،دیگه بچه های كشیك از دور گردون ماشینشون معلوم بود اورژانسم رسید،به پلیس توضیح دادیم و با بدن لرزان و لباسهای خونی دویدیم طرف اتوبوس ما داشتیم از سرما میلرزیدیم و خواهرا كاپشناشون را انداختن رو ما تا گرم شویم،تا یه هفته سرما خوردگی امان مارو بریده بود،اما افتخار میكردیم جوون چند نفر را نجات دادیم،یه صحنه دیگه كه فراموش نمیكنم لحظه رسیدن روی جاده همراه یكی از مصدومان بود:تا رسید زانو زد رو اسفالت و عینك خورد شدش را از چشمش درآورد و انداخت رو جاده!صحنه عجیبی بود، راستی چند توصیه خدمت همه دوستان: بدون ارزیابی شرایط و خطرات وارد صحنه حادثه نشوند، بدون تجهیزات و امكاناتم كار خوب از كار در نمیاد- كار گروهی همیشه نتیجه بخشه خودسر و تك كار نكنید- از كمترین امكانت بیشترین استفاده را بکنید. از مردم توقع زیادی نداشته باشید. صحنه حادثه را تحت کنترل خود داشته باشید. همیشه یک پک کمکهای اولیه همر اه داشته باشید. بدون طناب و تجهیزات لازم نجات وارد آب نشوید.البته رودخانه ای که از آن صحبت بود فاضلابهای تهران را نیز همراه خود داشت!! با تشکر از امدادگران و جوانان هلال احمر ورامین مخصوصا: امیر ارشاد سرابی و علی تاجیک ایجدان موضوعات مرتبط: تجربه های یک امدادگر [ 91/02/12 ] [ 11:42 AM ] [ میلاد صمیمی نعمتی ]
[ ]
...هوا سرد... باد شدید سبزوار را خلوت کرده بود. اصلا نمی فهمیدیم که شب عید است. انگار نه انگار سرما و باد مردم را خانه نشین کرده بود... اما بودند کسانی که سرما را هم غافلگیر کرده بودند.. میدان سربداران سبزوار محل حماسه ای بزرگ به نام دوازدهمین طرح راهنمایی مسافرین نوروزی بود. در ان باد شدید و در ان سوز و سرما رنگ ارامش بخش سفید و قرمز و آبی لباسهای جوانان هلال احمر سبزوار به انسان گرما میبخشید. از دور فعالیت انها را مشاهده میکردیم. در ان سرمای شدید در حال راهنمایی مسافرین نوروزی بودند. نامهایشان را پرسیدم..عقیل سمایی ، مسعود شعبانزاده ، عبد الله حسن پور راهنمایان فداکاری بودند که در پست 119 شهید حسین سهراب نیا مشغول خدمت رسانی به مسافرین بودند. خیلی سریع با 110 تماس گرفتم و اطلاعات راه را گرفتیم. راهی نبود جز ماندن در شهر سبزوار تمامی مسیرهای شهر بسته شده بود. به طرف هلال احمر شهرستان سبزوار حرکت کردیم با آقای طالبی مسئول امداد و نجات هلال احمر سبزوار هماهنگی های لازم را انجام دادیم. خود را معرفی کرده و شب در محل جمعیت هلال احمر شهرستان سبزوار مستقر شدیم. اینجا مرکز پیام واتاق هماهنگی و کنترل عملیات...هلال احمر سبزوار..
سعی میکرد خونسر بماند ... جلوی میزش سه تلفن بود ..صدای هرکدام در میآمد بعدی به صدا در می آمد .. تماس پشت تتماس و زنگ پشت زنگ .. پیام پشت پیام ..چشمانش قرمز شده بود.اماده پاسخگویی تماسها بود. کد پشت کد ..خش خش بیسیم ویتامین وجودش شده بود. لباس امدادی اش خاطرات فراوانی را از عملیاتهای امداد و نجات برای مان بازگو میکرد.. زبان گفتنش خستگی کهنه شده اش بود تلفنها بازهم به صدا در میآمد. همزمان درب اداره نیز به صدا در امد. آقای طاهری مسئول انبار هلال احمر سبزوار وارد شد... دستانش سرما را خفه کرده بود.آقای طالبی هم آمدند...موهایش کاملا سفید شده بود..مو سفید کردن در امداد و نجات کار اسانی نیست..خدا خیرشان بدهد. از صبح روی پا بود...از این پایگاه به آن پایگاه... خستگی را خسته کرده بود.نمونه یک مدیر عملیاتی خستگی ناپذیر بود.تمام مدارس و مساجد پر شده بود از مسافر و باز هم امداد و نجات ادامه داشت.. .پابرجا و استوار و آماده و پاسخگو... مسیر تا قوچان حادثه زده بود ... صبح از سبزوار به طرف قوچان حرکت کردیم... مسیر کاملا یخ زده بود... لاستیکهای خودروی ما روی جاده سلام و صلوات میفرستاد و جلو میرفت... ما که نمیترسیدیم ولی خودروی ما عرقهایش در کنار گلگیر یخ زده بود .. مسیر خطرناکی بود..خدا را شکر میکردیم که شب در سبزوار ماندیم.. تا قوچان نزدیک 20 شاید کمتر بیشتر خودرو از مسیر خارج شده بودند و تنها رها شده بودند... خیلی ها در جاده مانده بودند. خیلی ها در پلیس راه متوقف شده بودند تا شرایط جاده مناسب تر شود. از قوچان به سمت درگز حرکت کردیم ..مسیر طوری بود که خودروهای تک دیفرانسیل حتما نیاز به زنجیر چرخ داشتند. ولی متاسفانه کمتر رعایت شده بود. و باز هم سوژه ای تکراری در حوادث جاده ای در برف و یخبندانها .. تصادفات زنجیره ای..در طول مسیر چند مورد رخ داده بود که همه و همه بر اثر عدم رعایت سرعت ایمن و نبستن زنجیر چرخ ایجاد شده بود... ..با خود میگفتم اگر این مدیران عملیاتی و این نجاتگران داوطلب در جاده ها حضور نداشتند چه بر سر مردم عزیز کشورم میآمد... جاده هست و برف و سختی و حادثه هم جزئی جدا نشدنی از این مسیر بی پایان.. و این تو هستی که به یاری آنها میشتابی... با تو هستم ای امدادگر...ای نجاتگر بی ادعا... تو هستی که نبض های یک جسم خسته از حادثه را لمس میکنی...تو هستی که ناجی جان بی پناهان جاده های حادثه زده ای...چه جاده چه بلایای طبیعی ..همین که هستی برای ما کافی است..خدا قوت...امدادگران و نجاتگران کشورم ...درودتان باد...ایمن بمانید
چند نکته اساسی که باید مورد توجه همه ما باشد: 1.لطفا قبل از مسافرت وضعیت جوی مسیر مسافرت خود را بررسی کنید 2.به توصیه های گروههای امداد و نجات و پلیس راهور و تمامی نیروهای امداد جاده ای توجه نمایید 3سعی کنید شب رانندگی نکنید.خطرناک است. 4.قبل از حرکت تمامی اجزای فنی خودروی خود را بازرسی کنید و در صورت نیاز عیوب احتمالی را برطرف نمایید. 5.زنجیر چرخ بستن کار خیلی سختی نیست.خواهشا قبل از ورود به جاده چند بار بستن این زنجیر را تمرین کنید تا در صورت نیاز بتوانید خیلی سریع و ایمن این کار را انجام داده و زحمت اضافی به بچه های امداد ندهید. البوم تصاویر: http://www.maheno.net/albums/view/4856 تمام شد :) ...ایمن بمانید صمیمی موضوعات مرتبط: تجربه های یک امدادگر، دل نوشته یک امدادگر، معرفی امدادگران و نجاتگران برچسبها: هلال احمر سبزوار, امداد و نجات جاده ای, خاطرات امداد و نجات, پست راهنمایی مسافرین نوروزی, طرح راهنمایی مسافرین نوروزی سال91 [ 91/02/04 ] [ 1:25 PM ] [ میلاد صمیمی نعمتی ]
[ ]
زلزله در دهلران ایلام چیزی نزدیک 60 زلزله در نزدیکی دهلران دچار وحشت مردم شده است. طی خبر های رسیده از محل حادثه عده ای از مردم از ترس زلزله به پارکها پناه برده اند... این زلزله ها هیچ خسارت جانی و مالی در پی نداشته است...ایمن بمانید صمیمی
موضوعات مرتبط: خبر ویژه و فوری برچسبها: زلزله در دهلران ایلام [ 91/02/02 ] [ 8:10 PM ] [ میلاد صمیمی نعمتی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |